هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
480
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
بعد از غروب ، برگشتيم . « شاهزاده » و « قهرمان ميرزا » هم برگشتند . نماز را به فراغت خوانديم . « ملا كريم » را تنها [ و ] بىساز به فرمودهء « شاهزاده » آوردند [ و ] تا وقت شام خواند . در وقت شام ، « ميرزا نصر الله » را خواستند . « تاريخ الفى » مىخواندند . انار « 1 » بسيارى در ميان مجموعه بود . « آقا » يك « نار » را در پشت سر نشسته ، در حضور چنان خورد كه كسى نديد . بعد از شام ، به منازل خود برگشته ، خوابيديم . 2 ساعت به صبح مانده ، برخاسته « 2 » ، نشستيم ، تا بخارى را « محمود بك » سوزانيد ، تا صبح « نماز » را خوانديم . به شدت برف مىباريد . سوارى ممكن نشد . به نهار رفتيم . « ميرزا اسحاق » آنجا بود . « پاشابك » از « شيراز » آمده بود . به ميرزاى مشار اليه فرمودند كه او [ را ] به حضور بياورد . بعد از آن ، « آقا على اكبر » ، جمعى [ از ] گدايان ده را به حكم « سركار » به در خانه جمع كرده بود . 22 نفر بودند . 22 تومان التفات شد ، كه بىتفاوت به همه قسمت شود . « قاسم خان كلكيك » هم از پرده نگاه مىكرد . از دعواى قديم نقل مىكرد . بعد از نهار ، بسيار ايستاده ، برگشتيم . به « شعر خواندن » مشغول بوديم . هوا هم بسيار سرد بود . كولاك شدّت داشت . بخارى نحس دود مىكرد و متّصل به « آقا على اكبر » فحش مىداديم . « ميرزا نصر اللّه » آمد و بنشست . « ملا كريم » مىخواند . « ميرزا محسن » چيزى نمانده بود كه غش كند . قدرى بر او خنديديم . « ملا كريم » مرخص شد . « كاظم خان قراباغى » ، آنجا بود . « پاشابك » براى « سركار » نارجيل آورده بود . هر يكى ، يكى التفات شد . « محمد تقى فراش خلوت » آورد . يك ساعت به غروب مانده ، باز « ملا كريم » را آورديم . نغمه مىخواند . پرسيديم : « راست است ؟ » ديديم ملا جواب نداد [ و ] ايستاد . گفتم : « مگر ترسيدى ؟ » همه شاگردها خنديدند . من گفتم : « من حرفى نزدم ، يك كلمه گفتم . » ملا گفت : « هنوز يك كلمه گفتيد . اگر بيشتر مىگفتيد ، اينجا هم نمىتوانستم بنشينم . » قدرى خنديديم [ و ] تا 4 ساعت از شب گذشته ، در خدمت « و الا » بوديم . بعد آمده ، خوابيديم .
--> ( 1 ) . در اصل : انارى ( 2 ) . در اصل : برخواسته